تبليغاتX
درد
 

دیدمت...اخرین دیدار ۱۶ اسفند ۸۴ بود...۳۲ ماه...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:59  توسط آننیموس  | 

 

باز ششم مهر است و من بی قرارم. باز تو اینجایی و من بی قرارم. باز اشمکم از همه چیز  در میآید و من بی قرارم. ساعتها اشک میآید و سردرد . باز آمده ای وسط یک هفته ی خوب و خراب کرد۰ای ما را ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 4:22  توسط آننیموس  | 

 

دنبال چیزی می گردم که تو دوست می داشتی ...هیچ چیز یادم نمی آید...تو اصلا بوده ای؟!...

تولدت مبارک ...

سخت است اقرارش ...خیلی سخت...اما دلم برایت تنگ است ...خیلی زیاد...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:30  توسط آننیموس  | 

یک هفته ...نه دو هفته ی پیش بود ...از کار برمی گشتم...نزدیک نیمه شب...دخترک ایرانی دست همراهش را گرفته بود راه می رفتند و گپ می زدند و...

دلم گرفت...به آدمها و صمیمیت حساس شده ام ...می ترسم برایشان...باورم نمی شود... فکر می کنم می گذارند می روند ...و می ترسم حتی از دیدنش ...

خودم را کنترل می کنم تا کوچه ی نزدیک خانه ...ساعت ۱۲ شب است و من بغضم می ترکد توی خیابان و گریه می کنم ۵ روز مداوم ...سر کار ...توی کافه ...توی خانه ...و می خواهم بلیط  بگیرم که برگردم ایران شاید تو را ببینم ...شاید یک شب بمانم با تو و بچه ات را بزرگ کنم ...و از این تنهایی که نمی توانم یا نمی خواهم خلاص کنم خودم را...بعد یادم می آید چه بی رحم شده بودی...دویدن پشت سرت توی میرداماد برای تست عدم بارداری روز طلاق را یادم می آید...آن دخترک خوشگل کم سن و سال توی دفترت را یادم می آید...برخوردهایت توی دفتر وکیلم...و پول پول پول ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:59  توسط آننیموس  | 

 

 سال ۱۲ ...

چیز دیگری هم هست مگر...

 صبح عقد کردیم در همان دفترخانه که صبح  طلاق گرفتیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 16:38  توسط آننیموس  | 

 

فقط برای یادآوری به خودم که تولدت یادم هست...

یادم نرفته...

یادم نمی رود...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 4:32  توسط آننیموس  | 

 

می دانی زیاد به تو فکر می کنم. چند هفته ی پیش توی همین اتوبوس های کذایی؛ همانجا که آدمها برای اینکه همدیگر را نبینند یا مجله می ‌خواند یا به سقف نگاه می کنند ولی من دلم می خواهد یک موجود خاص پیدا کنم و بر بزنم به حرکاتش و ساعت ها نگاهش کنم - اما اینکار را نمی کنم - داشتم فکر می کردم تو که بچه دار شوی اسمش را چه می گذاری؟ بعد فکر کردم دلم بچه می خواهد و فکر کردم اسم تو را رویش میگذارم و آنوقت تا آخر عمر به تو وصل می مانم. با هر بار صدا زدنش ...


چند روز پیش قبل از سال تحویل فکر می کردم چه شازده ای بودم با تو . چه بی مسئولیت. چه قدرنشناس...


و الان فکر میکنم تو کجایی؟ با کی؟ و اسمت را search می کنم . دنبال عکسهایت می گردم و خبر جدید...عکسهایت را که می بینم قربان صدقه ات می روم و الان که اینها را می نویسم از هق هق آرام گریه دارم میمیرم...

و این روزها فقط لباسهایی که تو برایم خریدی را می پوشم و به روزهای با تو فکر میکنم و در روزهای بی تو زندگی می کنم...مریض شده ام می دانم ...

من خودخواه احمق قدرنشناس نامهربان...

ما که بی تو خرابیم  . تو بی ما چونی؟...

سال نوت مبارک...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:57  توسط آننیموس  | 

 

 

            سالگرد است امروز...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 23:17  توسط آننیموس  | 

                                                                                                                   زمانی برای کولی ها را می بینم.

 آخرین بار و اولین بار با تو دیدم. نمی خواستم بینم. از اینکه به چیزها اینقدر تعلق داری خسته بودم. بیشتر شاید از اینکه به من تعلق نداری...

 

خوب معلوم است گریه هم کردم.. 

 

                                                                       

         

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 22:36  توسط آننیموس  | 

 

همه جا تعطیل است امروز.

می نشینم پای کامپیوتر مثل هرروز و در ایمیل ادرس قدیم دنبال ایمل های تو می گردم.

 ۵ ایمیل رسمی. ۴ تای آن ۲۰۰۲ وقتی عراق بودم و دو تا ۲۰۰۵ وقتی آمدم ایران...چرا ما هیچوقت برای هم چیزی نمی نوشتیم؟ چرا من  از تو خاطره ندارم؟ ترسیده ام و فراموش کرده ام ؟ به کل فراموش کرده ام...عجیب نیست؟ به سختی همراهیت یادم هست...خودت هستی مدام اما مجرد...

هستی؟؟؟...یادت هست؟؟؟...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 23:51  توسط آننیموس  | 

 

امروز یک سال از شروع درد می گذرد.

ومن به آن هیولا فکر می کنم که همیشه مرا می ترساند و به زمانهای که تو رو به سقف دراز می کشیدی و من رو به تو ؛ چشم هایم را به صورتت می چسباندم و تو از موفقیت هایت حرف می زدی و از نقشه های مالی ات؛ و من فکر می کردم چه زاویه ی تازه ی قشنگی کشف کرده ام. سوراخهای پوستت بزرگ می شد و  ته ریش کالی که گاهی در می آمد. درست همان وقتها که بی قید می شدی و با کسی قرار نداشتی و به نظرت شلخته می آ مدی اما برای من دوست داشتنی ترین وضعیت بود.

 هیچوقت نگفته بودم صورت را با ته ریش چقدر دوست تر دارم؟!... کاش گاهی  ساکت می شدی و فقط می گذاشتی که من از نگاه کردنت لذت برم... این کلمات...

الان می دانم.  می دانی! میان ما منولوگ بود همیشه نه دیالوگ... ما هیچوقت به هم گوش نمی دادیم.

و همیشه فکر می کنم چرا به دکتر گفتی دیگر نمی خواهی با من زندگی کنی ؟ واقعآ نمی خواستی؟!...نه نمی خواستی...پس چرا من نفهمیده بودم؟؟؟؟........ 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:20  توسط آننیموس  | 

 

امشب فکر می کردم؛ شایدم دیشب؛ نه چند شب است انگار که چه خوب بود ؛ یعنی چه احساس خوبی بود اگر کسی در گوشه ای از این دنیا دلش برای آدم تنگ می شد ؛ یا می تپید یا به آدم فکر می کرد؛ خیلی عمیق تر اگر گریه می کرد ؛ یا حتی دلتنگی ؛ نه همان که فقط فکر می کرد هم خیلی خوب بود...
هیچ کس نیست اما... تصورش را بکن ...هیییییییچکس...

چرا اصلا فکر می کنم...

                                                     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 6:52  توسط آننیموس  | 

 

امده ای؛ چند وقتی بوده ای و رفته ای. برادرت پیغام گذاشه. زنگ می زنم و از پنج شنبه دوباره گیج می شوم و همه اش بغضم می ترکد. نامه را فرستاده اید به آدرس قدیم. لعنت به من که تا می آ یم قرار بگیرم سروکله ی تو پیدا می شود و بیقراری های من...

حالا خاطره باز احمق بی قرار بی سامان کیست جان من؟...

 

                                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 0:43  توسط آننیموس  | 

 

چقدر توی راه فکر کنم خوب است؟ توی اتوبوس که گاه ادمها مثل قوطی های کنسرو به هم می چسبند؛ یا گاهی اینقدر خالی ست که همه سر پا می ایستند و من برای اینکه گوشه ای دنج تر پیدا کنم هی جایم را عوض میکنم.به قول کاستاندا برای جایگاه اقتدار 


میدانی دیروز فکر می کردم دلم پراید می خواهد بیشتر از۲۰۶ ؛ اما فقط هاچ بک؛ ؛دلم با سودابه سفر کردن می خواهد ؛ دلم تنها بودن؛ دهات ایران  ؛برفهای تهران  ؛راننده های خطی ؛ دلم سیدخندان می خواهد ؛دلم خانه ای در کوچه پس کوچه های پاسداران می خواهد ؛ دلم مادرم را می خواهد و تو را ...

                                               

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 4:5  توسط آننیموس  | 

آقای عزیز:

سالگرد ازدواج مان بود این روزها...

۶ مهر...

نمی دانی چه سخت می گذرد این روزها ...

پنج شنبه بود انگار...

لعنت به این سر دنیا...

لعنت به تاریخ میلادی...

بعد از طلاق هم سالگرد ازدواج را می شود شمرد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 1:56  توسط آننیموس  | 

 

داریم به تولدت نزدیک می شویم...

و من فکر نمی کنم هیچوقت فراموش کنم ...

۴ خرداد هیچ سال بازمانده ای را...

می دانم که مفت می ارزم...

اما...

فکر می کنی ۱۳ سال را می شود به این سادگی دور ریخت؟...

هر چند که من مفت هم نیارزم برایت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 3:47  توسط آننیموس  | 

 

جان می دانی...

پوپک دارد زندگی اش را شروع میکند...

 

 

و من مدام فکر می کنم زندگی ام تمام شد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 0:34  توسط آننیموس  | 

 

 

 

                          دیگر تمام شد...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:9  توسط آننیموس  | 

 

ه-------------------------------------------ی جان من !

نمی دانی چه غوغاست اینجا که منم ...

 

 

چند روز است دارم فکر می کنم داستان زندگیمان را خودمان نوشتیم ....تو همیشه دلت می خواست با زنی که عاشقش بودی، در پیری ملاقات کنی. تمام زدگی ات را با خاطره اش بگذرانی. نوستالژی از دغده های درونی و عمیقت بود، خاصه عاشقانه . همیشه همینطور بود ...خاطرت که هست، فیلمت هم درباره ی همین بود، ومن همیشه می ترسیدم ار آنکه،" آن معشوق من نیستم "...

 

 

 

او کس دیگری بود، که تو سالیان دراز نمی دیدیش و حسرت دیدارش را داشتی. من که با تو رندگی می کردم .این طور نیست؟ تو به انجام رابطه ی ما رسیده بودی، چیزی بیش از وصل نمی خواستی. حالا باید عطش یک عشق عمیق را با خودت حمل کنی. زندگی خارج از این برایت مفهوم نداشت...نمی گفتی اما همیشه همین بود . یادت هست توی خاطره باز... او می توانست یکی از مینوها باشد یا میترا یا شهره...

 

 

 

  پس من نبودم .

 

 

 

 جدا شدیم که پایان داستان را تغییر دهیم، جدا شدیم که آن پیرزن من باشم و تو حسرت دیدار مرا تمام عمر با خود ببری...

 

 

 

امیدوارم کسی پیدا نشود که باز آخر داستان را عوض کند....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 1:39  توسط آننیموس  | 

 

It has been 10 years already.

 

Wait, wait a little…

 

When I drew that muzzle for little prince, I forgot to put a lead strap and then I wondered what’s happened in his planet …

Maybe, maybe the sheep has eaten the Rose…

 

 

Don’t let me go on being so sad…

Send me a word immediately

That he is come back...

 

            

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 0:0  توسط آننیموس  | 

                

 

 

(عزیز قشنگ) ـ این را تمام دیشب تا صبح فکر می کردم.

 

 

 

 

 

اینکه چرا به دنیا نیامدی؟

 اینکه چرا تنهایمان گداشتی؟

 اینکه اگر بودی شاید دنیا طور دیگری بود.

 اینکه شاید آنوقت هنوز او نرفته بود. شاید من تمامش نمی کردم.

 اینکه دیگر هیچوقت نمی شود... من البته، او که سالها وقت دارد.

 اینکه وقتی بچه دار شود فکر می کنم بچه ی من هم هست،

توی دلم البته...

 

 

 

                  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:13  توسط آننیموس  | 

 

می دانی رمانس در من مرده،

 شازده کوچولو و آیدا در آیینه و حافظ و تو و...

فقط کاش کاری پیدا کنم برای ادامه ی زندگی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 12:50  توسط آننیموس  | 

 

اشکال ندارد، گاهی هم آشتی....

 

امروز لای اسبابهای خاک گرفته ی قدیمی را می گشتم، اگر گفتی چی پیدا کردم؟

عروسکی را که برایت گرفته بودم. همانکه پلاستیکی بود ، شبیه دلقک . همان که یک تیله ی فلزی در سرش بود و معلق می زد روی کتابهامان. یادت هست؟ شبی که خریدم آوردمش دفتر و کلی معلق زد روی سراشیبی هایی که با کتاب برایش درست کرده بودی... کف دو دستش نوشتم :

 love  you          This much I

چون دستهایش 180 درجه از هم باز بود .اگر هم می خواست نمی توانست ببندتشان...

 

                                                                                     

 

عروسکهای روسی را هم پیدا کردم، همان ها که با هزار ترفند از دستت درشان آوردم .همیشه عشق می کردی همه ی چیزهایی که در سفرهایت می خریدی برای مادرت ببری و من مثل بچه ها بغض داشتم و کلک می زدم که همه چیز مال خودم باشد. از خانم غوله شروع می شد تا می رسید به بندانگشتی ... همه همدیگر را آبستن بودند ، هر یک در دیگری....

 

 

تازه زیر لیوان های آبجو را هم پیدا کردم. کاعذی ها، Henken   و Brand Sylvester Bier همانها که از کافه های آمستردام می دزدیدیم...

 

                                                                                         

 

همه را گذاشتم سر جایش، تمام دستهایم خاکی شد. فکر کردم تو خوشبخت تری ...خانه ای تازه ساخته ای، بدون قدیمی ها ، همه ی خاطرات را گذاشته ای برای من...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 21:4  توسط آننیموس  | 

 

گام زنان  بر روی شن ها

کمر به ترک تو بستم

پایم، آنگاه که فرو می رفت

و بیرون میامد در خاک رس تیره

بر آن شدم تو را از خود بیرون کنم

تویی که چون سنگی گران

فرو می بریم به زمین

 گام به گام :

بودن بی تو را می اندیشم

کندن ریشه های تو را

 رها کردنت  در باد را.

..............................           پا بلو نرودا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 11:18  توسط آننیموس  | 

 

خیلی خوب...

دیگر نمی توانم بخوابم…

دارم سعی میکنم خلاص کنم خودم را از شر این  ترک و طلب...

 از شر این عشق ونفرت...

دارم سعی می کنم دعا کنم برایت...

هرچند نمی توانم دعا کنم خوشبخت باشی یا موفق یا عاشق یا مشهور..

فقط میتوانم دعا کنم که چشمم را از زندگیت بردارم…

رها شویم هردومان...

چقدر مبارزه ی سختی ست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 0:38  توسط آننیموس  | 

 

می دانی من هنوز به با تو بودن حساسم.

 

همیشه دلم می خواست که اگر من آدم کوچکی بودم ، دختر کوچکی بودم – تو آدم بزرگی باشی ، پسر بزرگی باشی. دلم می خواست تنها من را ببینی ...تنها من باشم...تنها با من باشی...اما حالا کمی بزرگ شده ام، می دانم که نمی شود، نمی شد .

 

گاهی فکر می کنم بودن من برای تو منفعتی نداشت وگرنه نمی گذاشتی به اینجا بکشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:50  توسط آننیموس  | 

 

میدانی فقط می خواستم تو را به خودت و به خودم نشان دهم .میخواستم بدانی وقتی پای پول به میان می آید هیچکس با آدمهای توی خیابان برایت فرقی نمی کند...

می خواستم بدانی تمام عشقی که حرفش را می زدی برایت دو ریال هم نمی ارزد...چیزی که زیاد است زن...صد تایش دم دستت ریخته الان...

مطمئن باشی ثروت و شهرت به زندگی دیگران می ارزد . حال چه من باشم چه پدرت...آنچه به سختی به دست می آید عشق نیست شهرت است و ثروت...

چیزهایی که تو من را که هیچ بودم برایت ، حتی دیدار آخر  پدر چشم به راهت ، که دو هفته ای که قول داده بودی منتظرت ماند را فدایش کردی...

او رفت و تو هم به جشنواره ی فرانسه رسیدی...

هیچوقت نفهمبدی، آنجا چیزی در من فروریخت...کمرم شکست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 11:4  توسط آننیموس  | 

 

آنقدر خورده ام که کمرم وپاهایم وزنم را تحمل نمیکنند...

چرا اینقدر اشتباه کردم؟ چرا نفهمیدم با یک بازاری روشن فکر زندگی می کنم، نه یک کارگردان تحصیل کرده ی مقید؟ چرا این طور فکر می کردم ؟ چرا نگداشتی دوستیمان ادامه پیدا کند؟چرا برایم حقی قایل نیستی؟ چرا فکر میکنی تمام دنیا برای سرویس دادن به تو خلق شده اند؟ چرا هزار صورت داری؟ چرا یک احساس حقیقی ، یک قول حقیقی، یک لبخند حقیقی حتی یک تقاضای حقیقی در وجودت نیست؟ چرا میگذاری پس از یک عمر زندگی انقدر عمیق نفرت را تجربه کنم؟ طوری که سلولهایم بلرزند، تمام مدت حضورت، و تمام شب تا صبح...

می دانی کسی می گفت: رهایش کن، اویی را که حتی لحظه ای فکر نمی کند تو هم حقی داری. خودش باید می دانست...طبیعی ست همه می دانند ...

خداوندا می دانم که تاوان گناهی را پس میدهم...ولی خواهش میکنم تمامش کنید دارد از توانم خارج می شود...

کی این کابوس تمام می شود؟...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 10:42  توسط آننیموس  | 

 

امروز ۳۰ دی است...

فردا اول بهمن است...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 17:18  توسط آننیموس  | 

 

چرا چرا نمی گذاری حرفهایم را بزنم...فقط برای خودم ...دق میکنم اگر مدام بخندم... مدام تظاهر کنم خیلی قوی ام... مدام وانمود کنم به هیچ کس، به هیچ چیز احتیاج ندارم...

تو کجایی؟...چرا دردهایم انقدر برایت بی تفاوت است؟...چرا نمی شنویم؟...کی تمامش میکنی؟...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 14:26  توسط آننیموس  |